یه دوست خوب!

رفتن
نویسنده : مریم بابایی - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٢
 

دلم مثل یه تخته چوب تنهاست وسط یه اقیانوس بزرگ ِ بزرگ...

هیچ راهی به جایی نیست، تنها با وزش های ناگهانی باد، بی هدف و سرگردان به این طرف و آنطرف می ره. امان از این بستر روان و نا مطمئن.

کی می دونه پایان این سفر کجاست، و این سفر تا کجا ادامه داره، این چرخش و دَوَران کجا از حرکت می ایسته...

مرا سفر به کجا می برد؟

کجا نشان سفر نا تمام خواهد ماند؟

آه! وقتی رسیدن دیگه آرزو نباشه، رفتن میشه سرنوشت دائمی... رفتن و از حرکت نایستادن، برای نماندن و نپوسیدن.

خدای من! دارم چی میگم؟ چه قدر سردرگمم امشب!


 
comment نظرات ()

 
حرف آخر
نویسنده : مریم بابایی - ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٢
 

هزار خواهش و آیا

هزار پرسش و اما

هزار چون و هزاران چرای بی زیرا

هزار بود و نبود

هزار شاید و باید

هزار باد و مباد

هزار کار نکرده

هزار کاش و اگر

هزار بار نبرده

هزار بوک و مگر

هزار حرف نگفته

هزار اه نرفته

هزار بار همیشه

هزار بار هنوز . . . .

مگر تو ای همه هرگز!

مگر تو ای همه هیچ!

مگر تو نقطه ی پایان

بر این هزار خط ناتمام بگذاری!

مگر تو ای دم آخر

در این میانه تو

سنگ تمام بگذاری!

 

زنده یاد قیصر امین پور


 
comment نظرات ()

 
پیچک آرزو
نویسنده : مریم بابایی - ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٢
 

وقتی میام شرکت دلم برای خونه تنگ میشه. فکر اینکه مادرم داره تو آشپزخونه راه میره،... صدای قدمهاش.... فکر اینکه پدرم الآن توی حیاط داره گل ها رو آب می ده  یا داره کتاب می خونه،... صداش .... و من اونجا نیستم تا از اون هوا نفس بکشم.... از هوای بودن پدر و مادرم، دلم پر می کشه برای وقتی که کارم تموم بشه و برم خونه ... اما وقتی یکی دو روز تعطیلم و همش تو خونه ام... انگار همه ی چیزی که نداشتم رو فراموش می کنم. همه ی چیزی رو که می خواستم .... تو خودم غرق می شم... تو تنهایی خودم... بعد دیگه انگار نمی بینمشون!!!  خدایا! این چه عذابیه! این چه درد عجیبیه! منو به چی دچار کردی که یادم میره همه آرزوم چی بوده!؟ همه اندوهم از چیه؟ همه حسرتم.... ؟

هر روز احساس کسی رو دارم که اونا رو از دست داده... و هر روز این تویی که دوباره اونا رو به من بر میگردونی.... آه خدای بزرگ اگر در تمام این روزهایی که بودم، هر روز به خاطر این معجزه سجده شکر به جای می آوردم هم کم بود. چه برسه به اینکه اصلاً حواسم نبود ازت تشکر کنم. کاش خنده قشنگ مادرم موندگار می شد، کاش صدای دعای پدرم همیشه تو گوشم می پیچید.

خدایا امشب منو ببخش! و بهم بگو که این هوا رو ازم نمی گیری. و به یادم بیار که بزرگترین آرزوم سلامتی و بودن پدر و مادرمه، نه چیز دیگه ای... نه هیچ چیز دیگه ای.... از یادم نبر که هیچ چیز ارزشش انقدر زیاد نیست که واقعا بخوام. که تا وقتی انقدر سعادتمند و خوشبختم ، هیچ چیزی رو از دست ندادم.

خدای بزرگم امشب منو ببخش. و اون معجزه قشنگت رو به من ... ببخش.

شب بیست و سوم ماه رمضان.


 
comment نظرات ()

 
همراه تو بهار...
نویسنده : مریم بابایی - ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٢
 

مانند یک بهار،

مانند یک عبور،

از راه می رسی و مرا تازه می کنی

همراه تو هزار عشق از راه می رسد.

همراه تو بهار،

بر دشت خشک سینه من سبز می شود.

وقتی تو می رسی ...

در کوچه های خلوت و تاریک قلب من مهتاب می دمد....

 


 
comment نظرات ()

 
بهانه
نویسنده : مریم بابایی - ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ بهمن ۱۳٩۱
 

امروز که اومدم بنویسم، بیشتر از دوسال از اون روزها که شور نوشتن تو وجودم بود میگذره. تمام این مدت گذشت. بدون اینکه حرفی برای گفتن داشته باشم. هر چی بود رو تو خودم ریختم. اتفاق های زیادی افتاد. تو که می دونی....

بارها اومدم و سر زدم، یاد داشت های دیگرون رو خوندم، نظراتشون رو خوندم. خوندم، بستم و رفتم. خیلی مشغول بودم... هنوزم مشغولم.... تو نظرت چیه؟! شاید بگی الکی خودمو سرگرم میکنم... الکی خودمو مشغول می کنم.

هنوز طاقت دوری از تو رو ندارم. به این آرامش نگاه نکن. نبین که همیشه ساکتم. قلبم بهانه ی تو رو میگیره...  اون روزها باز بیشتر کنارم بودی...

اما حالا.... بگذریم......... زیاد حوصله ندارم.

تونیستی و نوسان نیست،

       تو نیستی و تپیدن گردابی ست

               تو نیستی و غریو رودها گویا نیست،  و دره ها ناخواست!!

یادمه روز اولی که اینجا رو درست کردم با چه ذوقی اسم تو رو روش گذاشتم:"یه دوست خوب!" خیلی فکر کرده بودم. چیزی بهتر از این پیدا نکرده بودم. هیچ اسمی بهتر از این برای تو، برای اینجا....

یه دوست خوب می خواستم برای همه عمرم. و تازه عمر من که چیزی نیست! حتی برای همه روزهای نبودنم ...یه دوست خوب می خواستم برای وقتی که تنهام ... وقتی که حوصله م سر می ره... کسی رو ندارم... دلم می گیره ... یه کسی که بیاد کنارم باشه، بمونه، نره، نه لا اقل انقدر زود.

ولی تو تنهام گذاشتی... چیز زیادی بود که ماه من باشی؟ به شبهای تاریکم بتابی؟ جلوی چشمم باشی؟ ومن بتونم نگاهت کنم؟

می دونی؟ وقتی تو بودی .... دلم آروم بود. دیگه چیزی نمی خواستم. احتیاج نداشتم خودمو سرگرم کنم که چیزی یادم نیاد. وقتی تو بودی چیزی یادم نمی یومد.همه چیز همون لحظه ای بود که تو بودی. دلم بهانه چیزی رو نمیگرفت. مثل وقتائی که آدم می دونه دقیقاً چی میخواد، مثلاًمی دونه تشنه ست. میره آب میخوره و آروم میشه. اون وقت ها اینطوری بودم.

این روزها مثل وقتایی که آدم می دونه یه چیزی میخواد، ولی نمی دونه چی ... به هر چیز که فکر می کنه می بینه نه ! اون نیست، آخرش هم نمیفهمه ... من اینروزها، اینجا، بدون تو اونطوری شدم. پاسخی ندارم که به قلب شکسته م بدم. خودمو مشغول می کنم که یادم بره. خودم رو در نبودن تو غرق می کنم. در برنگشتن تو .... در هرگز نیامدنت.....

چند روز پیش دوباره فیلم سنتوری رو دیدم. چه قدر به دلم می شینه اونجاش که میگه :

"مهم نیست!

تمام این حرفا بهانه ست

بهانه های عاشقانه ست

اما تو کوه درد باش....

طاقت بیار و مرد باش...."


 
comment نظرات ()

 
دوری!
نویسنده : مریم بابایی - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٩
 

 



مرا ببخش!

   این درخواست صادقانه ایست به جواب همه ی خوبی هایت ،

   که به قرینه ی معنوی در تمام ِ های و هوی کودکانه ام گم شد .

 

   مرا ببخش !

   ای نیاز هر لحظه ،

   طعم شیرین ِ حضورت را با هیچ کس قسمت نخواهم کرد؛

   بگذار بگویند دخترک دیوانه است ،

   بگذار هر چه می خواهند بگویند !

 

   مرا ببخش !

   ترانه هایم را روزی تقدیم ِ تو کردم ،

   بی هیچ منتی !

   گفتم بگذار استعاره هایم  را فقط برای تو بسازم !

   تویی که عزیزترینی !

 

   مرا ببخش !

   این آخرین درخواست من است،

   بابت این گناه ،

   که بی اجازه عاشقت شدم !

سلام..... امشب بعد از گذشت ماه ها اومدم که بنویسم. انگار از یه راه دور میام. شکسته و خسته. بغض سنگینی دارم. اما اینا مهم نیست. خودمو به خاطر این همه دوری نمی یبخشم. به خاطر اینکه وقتی انقدر از خودم دور می شم یعنی از تو دور شدم. خودمو به خاطر این همه تنها گذاشتنت نمی بخشم. من حق نداشتم.  حالا نمی دونم گذشت چند سال لازمه تا دوباره بهت برسم. بشینم و از همون نقطه اول دوباره التماست کنم که مال من باشی. عشق من باشی. که هیچ وقت تنهام نگذاری. بشینم و دوباره به ماه آسمون قسمت بدم که تا من هستم بمونی. که حتی یه لحظه زود تر از من این نقطه رو ترک نکنی.

می دونم خودم خرابش کردم.... حالا حتی اگر به کبود ترین رنگ دنیا هم بنویسم، نمی تونم درد قلب شکسته م رو بیان کنم. این موسیقی داره آزارم می ده. منو ببخش. عزیزم. این منم که دوباره صدات می زنم. این منم. درسته که رفتم. درسته که می دونستم تو داری رفتنم رو با چشمای روشنت نگاه می کنی. اما مگه این کافی نیست که تنها تر و شکسته تر از همیشه برگشتم. مگه این کافی نیست که هنوزم تا مغز استخوان عاشقتم؟

نه .... نه ... چیزی ازت نمی خوام جز اینکه کنارم بمونی و منو با رفتن خودت مجازات نکنی. این قبل از اینکه بمیرم روحم رو تو چنگش مچاله می کنه.... منو ببخش فقط به این اندازه که تنهام نگذاری.

شب نوزدهم ماه رمضان...

 


 
comment نظرات ()

 
شربت تلخ!
نویسنده : مریم بابایی - ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸
 

نا امیدی هنگامی که به مطلق می رسد، یقینی زلال و آرامشبخش می شود.

چه قدرت و غنایی ست در "ناگهان هیچ نداشتن"!

                                                                                    "دکتر علی شریعتی"

 

چه قدر خوشحالم. نه! واقعاً خوشحالم. با اینکه قلبم یخ بسته اما آرومم. یکی از دیشب داره زیر گوشم یه لالایی زیبا می خونه.

دلم شکسته اما اشکم در نمیاد. همیشه شنیده بودم که حقیقت تلخه. هر کسی طاقت شنیدنش رو نداره. هر کسی هم طاقت درکش رو نداره. من تمام استخوان هام درد می کنه. انگار از یه بلندی پرتم کردن پائین. هنوز قدرت درک درد رو هم ندارم. صدای شکستن دردناک چیزی رو شنیدم که نمی شناسمش. قدرت تجزیه و تحلیل ندارم. قدرت اشک ریختن ندارم. اشک واکنش خوبی نیست به این رنج بزرگ. رنج؟ نه! مطمئن نیستم آنقدر ها که باید رنج کشیده باشم. احساس می کنم روحم بی حس شده. هیچ دردی آزارم نمیده. نمی خوام ادای آدم های شکست خورده رو در بیارم. من خیلی مغرورم. نه ! شکست نخوردم. این منم که پیروز شدم. من بالاخره حقیقت رو فهمیدم. و البته یادم نمی ره که برای به دست آوردن، باید از دست داد. رومن رولان میگه:" رنج، آموختن است"

فردا 22 آذر، تولدمه! چه قدر خوب که این رنج و روشنایی، با تولدم همراهه. درست مثل یه بچه کوچولو که تازه به دنیا اومده. و هیچ چیزی توی این دنیا نداره... انقدر آرومم که دلم میخواد سالها در آغوشت به خواب برم. می خوام به سختی روی پاهای نا توانم بایستم و صورت ماهت رو ببوسم. ازت متشکرم پروردگار عزیزم.

ازت متشکرم که هستی...

 

 


 
comment نظرات ()

 
بارون
نویسنده : مریم بابایی - ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸
 

سلام خوب من. همیشه مهربان من، خوبی؟‌

صبح که از خونه بیرون اومدم بارون میومد تا وقتی که رسیدم سر کار!‌ اینجایی که همیشه می شینم و مشغول کارم،‌جلوی روم پنجره نداره،‌برای همین نمی دونم هنوز هم بارون میاد یا نه؟ دلم نمی خواد برم و از پنجره بیرون رو نگاه کنم. دلم نمی خواد از کسی هم بپرسم. می ترسم که بند اومده باشه.. دلم می خواد فکر کنم همینطور داره با سماجت میباره. دلم می خواد بعد از ظهر هم که از شرکت میرم بیرون هنوز هم بارون باشه.

دلم بارون میخواد. یه بارون حسابی. که یک رو تمام بباره. ببینم تا به حال به منظره یک روز بارونی فکر کردی؟ می بینی چه قدر همه چیز زیبا و ناب می شه؟ انگار خدا روی همه چیز یه دست دوباره می کشه. اونوقت آدم می تونه دوباره نفس بکشه. دوباره قدم بزنه، عاشق بشه، زندگی کنه، آدم دلش میخواد بیشتر زنده بمونه..

آه، دوست نازنینم! امروز تو این هوا تو رو هم انگار بیشتر دوست دارم، هزار بار بیشتر از همیشه، دلم میخواد همش اسمتو صدا کنم. اسم عزیزتو... دلم میخواد همش بهت فکر کنم، بهت فکر کنم و دلم بسوزه، دلم بسوزه و چشمم بسوزه،...

آه خدای من! امروز ازت به خاطر بارون متشکرم. 

 


 
comment نظرات ()

 
بی نام!
نویسنده : مریم بابایی - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸
 

سلام عزیزم، مهربونم ..

اگر بدونی این روزها، بی تو،‌ چه قدر تنهام! چه قدر بهت احتیاج دارم،‌ چه قدر نبودنت آزارم می ده..

یه چیزی انگار از درون دوری تو رو به رخم می کشه،‌ مدام توی گوشم می خونه که:  "او نیست!" بعد می شینه اون گوشه و زیرچشمی نگام می کنه.. من درد می کشم و اون قصد نابود کردن منو داره!

جالبه! همیشه تنهایی رو دوست داشتم. آدم توی تنهایی یاد عزیزترین چیزهای زندگیش می افته. هنوزم این تنها چیزیه که می تونه منو از این گرداب پر هیاهوی زندگی برای چند لحظه کوتاه بیرون بکشه و اجازه بده به خودم بپردازم. به تو ... به زیباترین و لطیف ترین دلمشغولی تمام عمرم. اما حالا این تنهایی ...

حالا بگذریم از این حرف ها...

اومدم که بازم بهت بگم خیلی دوستت دارم. بند بند وجودم تو رو صدا می زنه. تو برام خیلی عزیزی. خودت خوب می دونی که هیچ وقت بهت دروغ نگفتم. هیچ وقت برای تو به چیزی تظاهر نکردم. همه شادی و غمم از توئه. هر چه که دارم. هر چه که دلم می خواد داشته باشم. هرچه که قلبم می پذیره. انقدر منو تنها نگذار. خوب؟

ازت ممنونم که بهم گوش دادی دوست مهربونم.


 
comment نظرات ()

 
یاد تو ..
نویسنده : مریم بابایی - ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸
 

سلام، خوبی؟

امروز شانزدهمین روز ماه رمضونه. و این اولین متنیه که تو این ماه می نویسم. این روزها خیلی گرفتارم. خیلی زیاد. و از این بابت به جز این مطلب که وقت کمی دارم برای نوشتن،‌ دیگه گلایه ای ندارم.

می دونی؟ هیچ چیز جای نبودن تو رو نمیگیره. هیچ بودنی، نبودنت رو از یادم نمی بره. من چاره ای جز کار کردن ندارم. و هچ چیز غم انگیز تر از این نیست که حتی کار زیاد هم نتونه اندوه بزرگت رو کمرنگ کنه.

به من نگو همین که به فکر تو هستم دیگه دور نیستم. به من نگو اینکه در قلب من هستی معنیش اینه که نزدیک منی. در منی. با منی ... نه! تنها چیزی که ازت می خوام اینه که منو زودتر ببری پیش خودت. هرجا باشه مهم نیست. پیش تو خوبه.

خیلی دوستت دارم. تمام این بهانه گیری ها به خاطر همینه..


 
comment نظرات ()

 
سکوت
نویسنده : مریم بابایی - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸
 

چند روزه که حال خوشی ندارم.

مدتهاست که میخوام مطلبی بنویسم اما نمیشه. بارها میام به وبلاگم سر می زنم. این صفحه رو باز می کنم و همینطور میشینم و چشم می دوزم به این صفحه سفید ولی کلمات ازم فرار می کنن. منم صفحه رو می بندم و می رم سراغ کارهام.

حواسم هست. حواسم به همه چیز هست. به اینکه اون دور،‌ دور ِ دور ایستاده ای و داری نگام می کنی. و نگاهت انقدر سنگینه که ... انقدر از من ناراحتی که حد نداره. تو ازم ناراحتی. خیلی وقته. من می فهمم. خودت خوب می دونی که می فهم. درسته که یه موقع هایی خودم رو می زنم به اون راه! اما عزیزم واقعاً چاره ای ندارم. چاره ای جز اینکه یه موقع هایی در مقابل هرچیزی سکوت کنم. فقط ترسم از اینه که یه روزی سکوت تمام زندگیمو در بر بگیره. می فهمی چی می گم؟

بگذریم.... اگه فقط یه کم مهربونتر نگاهم کنی و یه مقدار زمان بهم بدی من می تونم با آرامش بیشتری به زندگی ادامه بدم.

خنده داره!‌ وقتی شروع کردم فکر نمی کردم امروزم بشه چیزی نوشت... نکنه باهام آشتی کردی !؟؟!! هان؟


 
comment نظرات ()

 
قلم
نویسنده : مریم بابایی - ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸۸
 

هر کسی توتمی دارد ،

و توتم من " قلم " است.

و قلم توتم قبیله من است .

خدای همه قبایل ،

خدای همه عالمیان بدان سوگند می خورد .

به هر چه از آن می تراود سوگند می خورد .

به خون سیاهی که از حلقومش می چکد ، سوگند می خورد .

و من ؟

قلم خویشاوند آن من راستین من است .

عطیه روح القدس من است.

زبان دفترهای خاکستری و سبز من است .

همزاد آفرینش من ،

زاد هجرت من ،

همراه هبوط من

و انیس غربت من

و رفیق تبعید من

و مخاطب نوع چهارم من

و همدم خلوت تنهایی و عزلت من

و یادآور سرگذشت و یادآور سرشت و بازگوی سرنوشت من است .

روح من است که جسم یافته است .

" آدم بودن من " است که شیء شده است .

آن " امانت " است که به من عرضه شده است .

آه که چه سخت و سنگین است !

زمین در کشیدن بار سنگینی اش می شکند .

کوه ها به زانو می آیند و آسمان می شکافد و فرو می ریزد .

قلم ، توتم قبیله من است .

قلم ، توتم من است .

او نمی گذارد که فراموش کنم ، که فراموش شوم ،

که با شب خو کنم ، که از آفتاب نگویم ،

که دیروزم را از یاد ببرم ، که فردا را بیاد نیارم ،

که از " انتظار " چشم پوشم ،

که تسلیم شوم ،

نومید شوم ،

به خوشبختی رو کنم ،

به تسلیم خو کنم ،

که ... !

قلم ، توتم من است ، توتم ما است .

به قلمم سوگند !

به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند !

 به رشحه ی خونی که از زبانش می تراود سوگند !

به ضجه های دردی که از سینه اش برمی آید سوگند ... !

که توتم مقدسم را نمی فروشم ، نمی کشم .

گوشت و خونش را نمی خورم .

به دست زورش تسلیم نمی کنم .

به کیسه زرش نمی بخشم .

به سرانگشت تزویرش نمی سپارم .

دستم را قلم می کنم و قلمم را از دست نمی گذارم .

چشمهایم را کور می کنم ،

گوشهایم را کر می کنم ،

پاهایم را می شکنم ، انگشتانم را بند بند می برم ،

سینه ام را می شکافم ،

قلبم را می کشم ، حتی زبانم را می برم و لبم را می دوزم ...

اما قلمم را به بیگانه نمی دهم ...

قلم ، توتم من است .

بگذار بر قامت بلند و راستین و استوار قلمم به صلیبم کشند ،

به چهار میخم کوبند ،

تا او که استوانه حیاتم بوده است ، صلیبب مرگم شود .

شاهد رسالتم گردد ، گواه شهادتم باشد .

تا خدا ببیند که به نامجوئی ، بر قلمم بالا نرفته ام ،

تا خلق بداند که به کامجوئی

بر سفره ی گوشت حرام توتمم ننشسته ام ،

تا زور بداند ، زر بداند و تزویر بداند

که امانت خدا را ، فرعونیان نمی توانند از من گرفت .

ودیعه عشق را قارونیان نمی توانند از من خرید .

و یادگار رسالت را بلعمیان نمی توانند از من ربود ...

هر کسی را ، هر قبیله ای را توتمی است .

توتم من ، توتم قبیله ی من قلم است .

قلم زبان خدا است .

قلم امانت آدم است .

قلم ودیعه عشق است .

هر کسی را توتمی است .

و قلم ، توتم من است .

و قلم ، توتم ما است.

 "دکتر علی شریعتی"

 

 

خدایا به تو پناه می بریم ....


 
comment نظرات ()

 
انتخابات
نویسنده : مریم بابایی - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸۸
 

فردا روز انتخاباته!‌ انتخاب دهمین رئیس جمهور!

.......

فکر می کنم شنبه نتیجه روشن بشه.

امیدوارم اتفاق خوبی بیفته. شاید امیدواری واژه کاملی برای بیان چیزی که می خوام بگم نباشه، من آرزو دارم اتفاق خوبی بیفته.

آرزو دارم ایندفعه همه چیز به نفع ایران و مردم ایران باشه. چه قدر توی این سالها همه تحقیر شدیم.

خدایا همه چیز رو به خیر بگذرون.  


 
comment نظرات ()

 
بهار
نویسنده : مریم بابایی - ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۸
 

سلام عزیز روزهای تنهایی ام.

عیدت مبارک. جز این حرفی ندارم که بگویم...

دلم میخواد مثل اولین روزهای هر سال آرزو کنم زندگی پر از روزهای زیبا و به یاد ماندنی باشه. و روزها پر از دقایق و لحظه های باشکوه و سرشار. آرزو می کنم بتونم خوب باشم! همانطوری که می خواهم! و خوبی، چیزی باشه که در نهایت بهش می رسم.

 

 

درست مثل اول هرسال احساس سبکی و آرامش عجیبی دارم. انگار چیزی در من سکوت کرده و منتظره. بدون هیچ پیش داوری! و باور نمی کنی که چه قدر به همه چیز خوشبینم.

 

امروز نهمین روز بهاره. فکر نکن دلیل دیر آمدنم غفلت بود. اینکه بعد از گذشت هشت روز، تازه دارم آمدن بهار رو تبریک میگم نشان این نیست که انقدر گرفتارم که حتی تو رو هم فراموش کرده ام. چه طور ممکنه؟!

تو در من جریان داری....

این، توئی که هستی....

آرزو می کنم تو همیشه، حتی اگر دور از من، اما باشی.

 

 

گر تو سبزی، سبزم

گر تو شادی، شادم

من ز شیرینی تو فرهادم

نازنینم، عمرم

عید، آن روز مبارک بادم

که تو آبادی و من آبادم

 

 

با آرزوی بهترین ها برای همه آنهایی که می شناسم و دوستشان دارم.

سال نو مبارک.


 
comment نظرات ()

 
این یعنی زندگی
نویسنده : مریم بابایی - ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

واقعاً که با سلیقه ست ! اینطور نیست؟


 
comment نظرات ()

 
بگذار عشق خاصیت تو باشد..!
نویسنده : مریم بابایی - ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧
 

بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی...

 

عزیزم نمی دونی بودنت چه لطفی داره!‌

دلم می خواد برات یه جشن بزرگ بگیرم که همه ی آدمای دنیا توش شرکت داشته باشن. نمی دونی چه قدر از شوق سرشارم. چه قدر زیاد دوستت دارم.

وقتی با من حرف می زنی، شوق، مثل یک گنجشک میاد و تو گلوم میشینه. مدام بال می زنه.... من دوستش دارم ولی چه طور بگم؟نمی گذاره خوب نفس بکشم. نمیگذاره حرف بزنم.... و تو نمی دونی چه دردی رو تحمل می کنم.

دارم از شوق می میرم. به نظر تو مردن راه خوبی برای ابراز احساس من به تو نیست؟

بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه ی خاص تو با کسی

 

 

ازت ممنونم مهربان.


 
comment نظرات ()

 
این روزها ...
نویسنده : مریم بابایی - ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٧
 

خیلی حرف دارم که باهات بزنم،‌ خودم خوب می دونم اگه بگم خیلی آروم می شم. دائم دارم فکر می کنم، به هر چیزی که حدس بزنی بدون اینکه بخوام به نتیجه خاصی برسم...

حرف زیاده عزیزم، ولی تا میام یه کلمه بگم انگار یکی تو گوشم میگه: حرف هایی هست برای نگفتن .... یعنی که فعلاً دست نگه دار!‌ ولی این کاملاً‌ مسلمه که دوری امانم رو بریده!‌ 

چه راحت منو اینجا رها کردی و رفتی...  


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : مریم بابایی - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٧
 


 
comment نظرات ()

 
ماه من!
نویسنده : مریم بابایی - ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧
 

سلام

خوبی؟

دلم برات تنگ شده ...

می دونی چندوقته که ازت دورم؟

...

تو رفتی یا من اومدم؟

من خودم نمی خواستم بیام، تو خواستی...

هنوزم از من می خوای که باشم.. بمونم ... تو دوست داری که بمونم... دوست داری که نیام یا دوست نداری که بیام ؟ من اینجا تنهام. خیلی تنها. اینجا خیلی سرده با اینکه من کلاً گرمائیم! ولی گرما باید در درون آدم باشه. من از درون سردم. درست مثل شادی که باید در درون آدما باشه.. بااینکه سعی میکنم از دیدن هرچیز لذت ببرم ولی هنوز غمگینم. و افسردگی باعث سرما میشه.

 

من دوست دارم بیام پیشت.. هنوز عادت نکردم به این دوری... خوش به حال اون بچه که تو به حرفش گوش دادی!

 من دارم رنج میکشم. رنج منو بیشتر به یاد تو میاندازه. من رنجمو دوست دارم. اونو پاره ای از خودم میدونم. این رنج منه.. مال منه.. من باهاش زندگی کردم. نسبت بهش یه تعهدی دارم. باید بخوامش چون دوستش دارم. این قانون منه. اگرچه خیلی ها با این تعهد غریبه اند!!!  ولی من قانون خودمو اجرا میکنم چون میدونی که هیچوقت بدقول نبودم. اگرچه خوشقولی چیزیه که خیلی ها این روزها خودشون رو گرفتارش نمی کنن!!! ...

 

من به دیگرون کاری ندارم. با اینکه خیلی ها توی این دنیای بزرگ بزرگ یا شایدم کوچیک کوچیک برام اهمیت دارن، و من بهشون فکر می کنم، دوستشون دارم و می خوامشون! چون دوست داشتن تعهد میآره و تعهد ...

 

من فقط با تو کار دارم. با تو عزیزم. ماهم. قشنگم. من تورو دوست دارم.

دیگرون رو هم دوست دارم.......  ولی میدونی که همیشه یه نفر هست که آدم یه جور دیگه بهش فکر میکنه.. یعنی همیشه بهش فکر میکنه... حتی وقتی که داره به دیگرون فکر میکنه! 

 

 یه نفر که تمام لحظه های آدمو پر میکنه. یه نفر که آدم دوست داره همش به یادش باشه، حتی اگه ازش دور باشه دوست داره به رنج این دوری هم فکر کنه، یه نفر که آدم ازش رنج میکشه، یه نفر که اگه نباشه زندگی آدم خیلی روبه راه تر و آسون تر میشه، ولی هیچ کس نبودنشو دوست نداره.

 نبودنش آسایش میاره. ولی آسایش، گودالی از خلاء به وجود میاره که ..............

 

نه! نبودنت رو نمی خوام! باش. با همه رنجهایی که به من بخشیدی و می بخشی. با وجود حجم عظیم این سالهای دوری. من میخوامت! برای تمام زندگیم. با اینکه ازت خیلی دورم. اما مطمئنم که یه روزی بهت می رسم.

 

 بالاخره اون روز فرا میرسه.. مجبورم امیدوار باشم که خیلی دور نباشه!!

 

به قول فریدون مشیری: شاید محال نیست که بعد از هزار سال ....

 

 

ممنونم که به من گوش دادی ..همیشه دوستت دارم.


 
comment نظرات ()